| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط !!!!!!!!! ؟
از دوری تو غمین و نالان هستیم وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم اصلیت ما را تو اگر می پرسی از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!!!!! ***** ما لشگری از سلاح روسی داریم در دوز و کلک رگ ونوسی داریم هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم این هفته فقط نیا عروسی داریم!!!!! ***** از جور زمانه ما شکایت داریم اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم ما مشکلمان گرانی و بیکاریست آقا به نبودنت که عادت داریم!!!!!! ***** ما قیمت روز ارز را می دانیم معیار بهای بورس در تهرانیم فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است هر روز دعای عهد را می خوانیم!!!!!! ***** صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط از آنچه که ما دوست نداریم نگو!!!!!!
عباس صادقي زريني
پ.ن: نفست گرم عباس صادقی! |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 15:15 |
اخلاق دانشجوئی
مقدمه برخلاف حوزه خصوصي كه در آن ارتباط افراد در چارچوب علايق و مسائل شخصي خودشان تعريف مي شود، تعريف حوزه عمومي در نسبت فرد با ديگر افراد جامعه مشخص مي گردد و ارتباطات و تعاملات افراد با يكديگر در متن يك جامعه خاص را حوزه عمومي مي نامند. در حوزه خصوصي براي تعيين رفتار افراد هيچ معياري به جز تمايلات و علايق آنها موضوعيت ندارد اما آنجائي كه رفتار افراد در حوزه عمومي بايد تعيين گردد ملاك هاي و تعيين كننده هاي زيادي به وجود مي آيند كه افراد براي زندگي كردن در جامعه و حوزه عمومي مي بايست خود را در رفتار كردن با اين ملاك و معيارها تطبيق دهند. از جمله اين ملاك هاي رفتاري، اخلاق اجتماعي مي باشد كه باعث مي شود فرد هر كنشي را كه در حوزه فردي و خصوصي خود انجام مي دهد نتواند در حوزه عمومي نيز همانطور عمل نمايد. در اين كتابچه سعي خواهد شد به مصاديق و نتايج عدم مراعات اخلاق اجتماعي از سوي افراد در جامعه بپردازيم.
پ.ن: این متن یکی از کتابچه های مشق آزاد است که به زودی به دست شما خواهد رسید. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 10:13 |
کارکردهای کتاب در جامعه ما
یکی از مقولاتی که در جامعه ما دارای تنوع کارکرد و موارد استفاده بسیار است، کتاب است. البته در حالت طبیعی و معمول، این شی عجیب و غریب بیش از یک مورد استفاده، موارد مصرف دیگری ندارد اما در جامعه ما به دلیل استعدادهای ذاتی و توان بالقوه ایرانیان، این مقوله دارای انواع کارکرد و فواید بی شمار گردیده است. ما البته به اندازه وسع خودمان و ذهن بسته ای که داریم به تعداد قلیلی از این کارکردهای کتاب در جامعه ایران اشاره می کنیم. نکته: تقدم و تاخر کارکردهای نامبرده دلیلی بر اهمیت داشتن یا نداشتن نمی باشد. با تشکر از شما خواننده فهیم! کارکرد اول: یکی از کارکردهای مهم کتاب در جامعه ما، جنبه تزئینی و نمایشی کتاب است. به این ترتیب که وقتی تعداد کثیری از آن ها در یک کتاب خانه و در کنار هم قرار می گیرند ویوی جالبی را با خود به همراه دارند. این جلوه ی زیبا زمانی بیشتر به چشم می خورد که کتاب های بیش از سه جلد یعنی چهار جلدی یا بیشتر در کنار هم قرار می گیرند. به خصوص که این کتاب ها برای این انتشاراتی های ژیگول هم باشد! روانشناسان کار کشته علت استفاده این گونه از کتاب را هنوز کشف نکرده اند اما گمانه زنی ها حاکی از آن است که افراد دارای تالاسمی مینور از کتاب این گونه استفاده می کنند!
کارکرد دوم: از دیگر موارد استفاده کتاب در جامعه ما، حفظ تعادل و پرستیژ افراد در تعاملات اجتماعی آنان است. به عبارت دیگر می توان گفت عده ای در جامعه ما وجود دارند که وقتی کتاب در دست می گیرند به لحاظ ظاهری، شخصیتی، هویتی و... تومنی 10 شاهی نسبت به زمانی که کتاب در دست شان نیست به قیمت شان اضافه می گردد. این گونه افراد همواره سعی دارند حداقل یک کتاب به هنگام مواجه با دیگران و یا حضور در سر قرار و یا جلسه با خود حمل کنند تا تعادل شان حفظ شود. پزشکان با مطالعه روی این افراد به این نتیجه رسیده اند که این گونه افراد از بیماری قلنج رنج می برند! کارکرد سوم: کارکرد بعدی کتاب در جامعه ما اشتغال زائی و کاهش نرخ بی کاری می باشد. جامعه ما به دلیل ظرفیت های بسیار بالائی که دارد قادر است از یک کتاب با قیمت 3000 تومان، چندین و چند خانوار را به نان و نوا برساند. یک کتاب خوب و با برکت اگر بخواهد از مجرای طبیعی جامعه ما به دست مصرف کننده برسد حداقل سه الی چهار خانوار پر جمعیت را نان می دهد. کارکرد چهارم: یکی دیگر از موارد استفاده کتاب در کشور ما، قرار دادن لبوی داغ بر روی آن و ارائه آن به بچه های مظلوم مدرسه ای است که یک اسکناس پنجاه تومانی به عشق خوردن لبو از جیب مبارک پدر کش رفته اند. البته این مورد در زمان بیلبیلک میرزا اتفاق می افتاد و اکنون ظرف های یک بار مصرف این کارکرد مهم کتاب را از آن گرفته اند. کارکرد پنجم: کارکرد دیگر کتاب این است که اگر کتاب نبود به طور طبیعی هفته ای هم به نام کتاب در کشور ما نام گذاری نمی شد و در نتیجه کار فرهنگی به این بهانه انجام نمی گرفت و لذا بودجه های عظیم فرهنگی این کشور مورد استفاده قرار نمی گرفت و همه ی این موارد دست در دست هم می داد و فرهنگ کشور را از پویائی باز می داشت! . . . کارکرد هزار و یکم: ما که ندیدیم اما مستندات تاریخی بر این دلالت دارند که یکی دیگر از موراد استفاده این شی عجیب و غریب، مطالعه کردن و خواندن ان است. البته صحت و سقم این ادعا هنوز اثبات نشده است و مشاهدات ما نیز می گوید آخرین فردی که کتاب را این گونه مورد استفاده قرار داده است توسط دایناسورها تکه پاره شده است و از آن به بعد کسی کتاب را این گونه مورد بی مهری قرار نداده است! |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 22:57 |
اندر کرامات مادر شیخ ما !!؟
همان طور كه عمرا نمي دانيد عكس فوق متعلق به مخدره ي محترمه سركار خانم مهد عليا والده ي ناصرالدين شاه قاجار است كه در به خاك سياه نشاندن كشورمان نقش بسزائي داشته است. اين خانمي كه تصويرش را مشاهده مي نمائيد همان زني است كه در آن شب باراني معروف به همراه دوست و دلداده صميمي اش ميرزا آقاخان نوري در حالي كه شاه شيرين عقل قاجار در حال مستي به سر مي برد، دستور قتل اميركبير را از وي گرفته و او را در يك اقدام چريكي به قتل رساند. به گفته شاهدان عيني و ذهني اين حادثه، علت اصلي اين اقدام از سوي اين زن ناشزه ! پافشاري بيش از حد اميركبير به مقابله با غرب و فرهنگ غربي بود. شنيده ها حاكي از آن است كه اين زن هنگام قتل اميركبير در حالي كه دندان هايش را به هم مي فشرد با عصبانيت به وي گفت: تو به من دروغ گفتي! پس از مرگ اميركبير نيز همانطور كه در كتاب تاريخ دبيرستان نوشته بود اين زن ميرزاآقاجون نوري را به جاي اميركبير گذاشته و از او خواست با تمام توان تلاش كند تا فرهنگ غربي را وارد كشور كند. در مورد خود اين عكس بايد به عرضتان برسانيم كه عكاس نشريه ما كمي دير به محل حادثه رسيده بود و متاسفانه موفق به عكسبرداري از وقوع حادثه نشد. لذا ما نيز هم براي خالي نبودن عريضه و هم از لج ناصرالدين شاه قاجار عكس مادرش را در اختيار عموم علاقمندان و جوانان عذب قرار مي دهيم تا درس عبرتي باشد براي همه ي شاهان ناموس پرست!! اگر باز هم از اين عكس ها مي خواهيد با ما همراه باشيد تا در شماره بعد عكس مادر يكي ديگر از شاهان قاجار را در اختيارتان قرار دهيم!
با تشكر موسسه فرهنگي هنري ناموس تصوير
پ.ن: این طنز را برای نشریه دانشجوئی پیچش نوشتم |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 12:57 |
جامعه شناسي رستوران هاي مدرن يا تاهلم مبارك!؟
ساعت 18 بود كه به ميدان نوبنياد رسيدم. صداي اذان از مناره هاي مساجد متعدد بالاشهر به گوش مي رسيد و مردم فوج فوج به سمت مساجد در حركت بودند تا فريضه نماز اول وقت را به جماعت به جا بياورند! من اما چون با منزل قرار داشتم خدا و پيغمبر را راضي كردم كه بعدا خدمتشان برسم! به سمت محل قرارم با منزل حركت كردم. پس از اندكي انتظار كه طبيعتا براي امثال ما متاهلها(!) يه عمر است، منزل تشريف آوردند و پس از چاق سلامتي مفصل به سمت پارك نياوران حركت كرديم. از انجا كه موضوع اصلي اين نوشتار بحث جامعه شناختي پيرامون رستورانهاي بالاشهر است و نيز پارك رفتن يا نرفتن ما به هيچكسي ربطي ندارد! بحثم را از داخل رستوران شروع مي كنم.
قرار بود شام را با منزل در يك رستوران صرف كنيم. براي انتخاب يكي از رستورانهاي جنب پارك نياوران به همه آنها سر زديم و از هر كدام يك رزومه تقاضا كرديم! و بالاخره يكي از آنها را كه به نظر بهتر بود و انتخاب كرديم. وارد رستوران شديم. يك دفعه ديديم يك آقايي كه بعدا فهميديم خيلي اهلي و مهربان است در حاليكه تا كمر دولا شده است به سمت ما مي آيد. ابتدا من فكر كردم كه قصد حمله به ما را دارد و اين حالت را نيز براي گرفتن زير يك خم و بس كش كردن من گرفته است ابتدا خواستم غافلگيرش كرده و با يك ضربه ي لوكيك پاي راستش را از كار بياندازم اما مقداري كه تعلل كردم ديدم نه تنها قصد حمله ندارد بلكه مي خواهد به ما خوش آمد بگويد و اين حالت تا كمر خم شدگي اش هم دستور مدير رستوران است براي جلب مشتري! خلاصه پس از اينكه بسيار ما را شرمنده كرد ما را با احترام كامل دعوت به نشستن نمود. كنجكاو شده بودم و مي خواستم از او بپرسم كه آيا او به پدرش هم تا اين حد احترام مي گذارد؟! اما از خيرش گذشتم و بلند شدم كه بروم سفارش غذا بدهم كه يكدفعه ديدم با سرعت به سمت من آمد. اينبار ديگر گارد خودم را گرفتم تا به محض نزديك شدن ضربه اي كاري به او وارد كنم اما باز پشيمان شدم. به من گفت خواهش مي كنم شما بفرمائيد بنشينيد. ابتدا فكر كردم خودش مي خواهد به جاي ما سفارش غذا بدهد اما بعد ديدم كه منوي غذا را كه خيلي جالب تزئين شده بود براي ما آورد. تازه آنجا بود كه فهميدم اي بابا اين رستوران مثل همان رستورانهايست كه در فيلمها ديده بودم! از آنهائي كه حتي براي شستن دست نيز نياز به بلند شدن از ميز غذا نيست و خودشان دست مشتري را شسته و خشك مي كنند! غذا را سفارش داديم. جالب اين بود كه در آن رستوران فقط ما يعني من و منزل حضور داشتيم. در تمام طول اين مدت هم يك موسيقي در حال پخش بود كه گمانم ايتاليائي بود زيرا عباراتي شبيه برلوسكوني و روبرتو مالديني در آن بسيار به كار برده مي شد و از طرفي هم اين رستورانها را من بيشتر در فيلمهاي ايتاليائي ديده بودم! غذا را گارسون اهلي و مهربان رستوران با تشريفات خاصي آورد و از ما پرسيد آيا چيز ديگري هم لازم داريد؟ ما هم گفتيم خير ممنون! او نيز با مهرباني شبيه مادر منزل به ما گفت: نوش جان! غذا را كه نوش جان كرديم من بلند شدم كه بروم پول ميز را حساب كنم كه اين بار هم ديدم همان آقاي مهربان به سرعت به سمت من آمد. اين دفعه ديگر كاملا واقعي آماده دفاع از خودم بودم كه متوجه شدم دليل آمدنش به سمت من حمله نبوده است بلكه مي خواهد به من بگويد بفرمائيد بنشينيد صورتحساب را برايتان مي اورم! صورتحساب را با كلي تشريفات آورد كه ما از ديدن قيمت ناراحت نشويم. با ديدن صورتحساب پيش خودم گفتم: پس اين همه احترام و تشريفات به خاطر چشم و ابروي ما نبود بلكه عقل حسابگر انسان مدرن از اين احترام ها سود مي برد...
پ.ن: اين پست را نوشتم تا به صورت علني اعلام نمايم كه من هم قاطي مرغها شده ام... پ.ن2: تبريك نميگيد؟! پ.ن3: اگه تبريك نگيد دعا مي كنم سر خودتون هم بياد! |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 9:59 |
پرسش از هندسه فكري – معرفتي فرديد!؟
متن كامل سخنراني استاد جامع الاطراف، علامه غير معلمه، حاج دكتر خسرويان بسم الله الرحمن الرحيم و به نستيعين انه خير ناصر و معين. سلام و عرض ادب خدمت حضار محترم و دانشجويان گرامي. اميدوارم در اين زمان اندك بتوانم مانند هميشه مفاهيم عميق و پر مغزي را به شما انتقال دهم. گويا بحث امروز در مورد فرديد و ما فيها است. البته بنده قبل از اينكه وارد بحث شوم لازم مي دانم گلايه اي را از دست اندركاران اين برنامه داشته باشم. زيرا بي برنامه بودن آنان باعث شد من تازه همين ديشب تعدادي از آثار و مقالات فرديد و يا درباره او را مطالعه كنم. و لذا از اين بابت از اين عزيزان گله مندم. الا اي و حال همين اندك زماني را هم كه به مطالعه آثار اين فيلسوف محترم پرداختم مطالب مهمي دستگيرم شد كه به عرضتان مي رسانم. بنده دوست دارم از همين تريبون به شما اعلام كنم كه به هيچ وجه من الوجوه فرديد و مخلفاتش را قبول ندارم. زيرا فرديد از اساس با فلسفه اسلامي مشكل دارد و ابن سينا را آدم حساب نمي كند و حتي ملاصدرا را هم متاثر از فلاسفه يونان مي داند. لذا چطور مي توان اين آدم را قبول داشت. بالاخره تند روي هم حدي دارد ديگر! اينكه ما همينطوري بيائيم و بدون هيچ مطالعه اي در آثار فلاسفه اسلامي، انها را غربزده معرفي كنيم كه نمي شود. اصلا فرديد فلسفه اسلامي را نفهميده بود كه بخواهد آن را رد يا تائيد كند. حالا كه ايشان زنده نيست و من به شاگردان ايشان نصيحت مي كنم كه عزيزان من برويد اول فلسفه اسلامي را مطالعه كنيد بعد آن را نقد كنيد. اگر از ابن سينا و ملاصدرا خجالت نمي كشيد لااقل از ريش سفيد علامه طباطبائي خجالت بكشيد. يعني شما مي خواهيد بگوئيد فرديد از علامه بيشتر مي فهميد؟! قباحت دارد ولله! نكته دومي كه به نظرم مي رسد درباره فرديد به آن اشاره كنم اين است كه مي گويند كه فرديد به انديشه صوفيانه و تفكر حضوري و شهودي اعتقاد داشت و اين نوع تفكر را بر فلسفه اسلامي ترجيح مي داد. حالا پرسش ما از هندسه فكري – معرفتي فرديديان اين است كه اصلا فرديد فرديد كي و كجا سير و سلوك عرفاني داشته و چگونه به تفكر حضوري و شهودي رسيده است؟ آخر مگر شهود و سلوك كار يك قل دو قل است؟ اين آقائي كه فلسفه ي به اين سادگي را نفهميده است چطور مي تواند عرفان را با آن همه سختي ياد بگيرد؟! در پايان عرايضم بايد به شما عرض كنم كه عزيزانم! ولله قسم انديشه هاي فرديد براي جامعه ما مضر است. بيائيد دست به دست هم دهيم و تفكرات هايدگري و فرديدي را از هندسه فكري – معرفتي خودمان حذف كنيم وگرنه نه جنبش نرم افزاري پا خواهد گرفت و نه عاقبتمان ختم به خير خواهد شد! والسلام علي من اتبعني في جميع الحوادث الواقعه. |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 14:13 |
گزارش سخنرانی صانعی در جمع دوستان
یگانه مرجع بی بدیل عالم تشیع و فخر بلاد اسلامی حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ دکتر یوسف افغانی صانعی دامت برکاته...روز گذشته در جمع صمیمانه دوستان خود پس از صرف شام و نوشیدنی های متنوع به ایراد سخنرانی پرداخت. به گزارش خبرنگار واحد حاشیه ای خبر این پیرمرد سالخورده با صدای بلند خطاب به دوستان گفت: دوستان و همراهان عزیز! امشب می خواهم برایتان یک سخنرانی آتشین بکنم. حرفهائی که امشب می خواهم با شما مطرح کنم کاملا جدید و نو است و به قول دوستان داغ داغ است(خنده حضار و قاه قاه حاج یوسف) وی در حالیکه کاغذی را از جیب خود بیرون می اورد با اشاره به مرد کت و شلواری که در کنارش نشسته بود و یک درازآویز زینتی (معادل فارسی و بومی کراوات)نیز به خود بسته بود گفت: ببینم خوانا نوشتی یا نه؟ بدخط ننوشته باشی آبروم بره! این مرد کهنسال و زیبا رو سپس به ایراد سخنرانی خود از روی نوشته ای که به دستش داده بودند کرد و خطاب به حضار گفت: دوستان و هم سفره ای های عزیز! پس از آن سخنرانی جنجالی معروف که در مدح رئیس جمهور کردم و به حمد الله مورد استقبال عده زیادی از همکارانمان در داخل و خارج کشور قرار گرفت امروز تصمیم گرفتم تعدادی دیگر از دست اندرکاران این نظام ستمگر را مورد عنایت قرار داده و بساط شادی و عیش امشب را کامل نمایم. یوزارسیف صانعی در ادامه خاطرنشان کرد: همانطور که می دانید من تنها آخوندی هستم که با جرات تمام در مقابل این حکومت ایستاده ام و افتخار می کنم که مرا ضد نظام می دانند و سخنان من باعث شادی و شعف عده کثیری از مومنین خارج از کشور قرار می گیرد. البته اگر بی انصافی نکنیم چندی است که دوست عزیز و همکار جدیدم آ شیخ مهدی کروبی هم با من هم پیمان شده است که امیدوارم خداوند به او و خانواده اش استقامت و پایداری و جرات و از این چیزهائی که به آن می گویند جیگر عطا فرماید. صانعی گفت: به مردم بگوئید گوش به اخبار رادیو و تلویزیون ندهند چون این ۲۰:۳۰ همش دوروغ می گوید و من پیشنهاد می کنم برای کسب اخبار به حرفهای محسن سازگارای عزیز و نوری زاد گوش دهید. این افراد به نظرم بسیار مومن و متدین هستند. یوزارسیف ضمن بیرون تراواندن درونش به دوستانش توصیه کرد:شنیده ام مساجد به حمدلله خلوت شده است توصیه می کنم شما هم در خانه نماز بخوانید و اصلا اگر به زنانتان اقتدا کنید ثواب نماز شما چند برابر و بلکه حتی دو برابر می شود! این مرد سالقورت داده در پایان به دلیل عصبانیت مضاعف قصد خودزنی داشت که با ممانعت جمع رو به رو گشته و قائله ختم به خیر شد. لازم به ذکر است ورژن جدید سخنان یوزارسیف صانعی در مورد مسائل اخیر در قالب یک دی وی دی به بازار عرضه خواهد شد. پ.ن: متن جدی این سخنرانی را در اینجا بخوانید پ.ن۲: راستی الان که این متن رو خوندید اگر از وبلاگم خوشتان اومد من رو لینک کنید و بگوئید که من هم شما رو لینک کنید. |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 10:31 |
ها؟؟؟
واقعا تو هم وبلاگ منو می خونی؟؟
. . . پ.ن: این "تو" می تواند مصادیق زیادی داشته باشد ها! پ.ن ۲: رای ما دکتر محمود احمدی نژاد! |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 22:5 |
سر پیری و معرکه گیری
طبق معمول من چون اولین مسافر بودم نشستم جلو و چند دقیقه بعد یك جوان همراه یك دختر خانم جوان تر سوار شدند و بعد از آنها یك خانم مانتوئی كه به نظر می آمد عمری از او گذشته باشد سوار شد.(اینكه می گویم عمری ازش گذشته به خاطر این است كه نمی شود سن خانم ها را دقیق فهمید بعضا حتی خود خانم ها هم نمی دانند چند ساله هستند!! دلیلش هم این است كه چون سنشان را به كسی نمی گویند لذا اگر خودشان هم فراموش كنند دیگر معلوم نمی شود كه سنشان چقدر است!) بگذریم. ماشین كه راه افتاد آن دو قناری عاشق شروع كردند با هم حرف زدن و كلا حواسشان به حرفهای همدیگر بود كه یك دفعه این خانم احتمالا مسن با لحنی عشوه گرانه خطاب به پسر جوان گفت: - آقا خودتو نچسبون به من برو اونورتر! پسر جوان هم با لحنی كه انگار حواسش اصلا به این خانم نیست گفت: - باشه چشم! و دوباره مشغول حرف زدن با معشوق گلعذار خود شد! جلوتر كه رفتیم باز این بار آن خانم به طور قطع مسن! با لحنی تندتر خطاب به پسر جوان گفت: - آقا خودتو نچسبون به من دیگه! پسر جوان مزاحم هم كه خیلی با پیرزن فاصله داشت یك كم دیگر خودش را جمع تر كرد و گفت: - عذر میخوام حاجیه خانم! (البته پسرك گفت حاج خانم ولی چون حاجیه خانم به لحاظ قواعد عربی صحیح تر است من می نویسم حاجیه خانم) ولی مثل این كه پیرزن بی خیال نمی شد و احتمالا یاد جوانی هایش افتاده بود كه بیشتر تحویلش می گرفتند! و به طور كلی توهم او را احاطه كرده بود. لحظاتی بعد باز به پسر جوان هوس باز! گفت: - آقا یه كم برو اونورتر دیگه چسبیدی به من! پسرك قصه ما كه گویا یك نمه قاطی كرده بود، گفت: - جاجیه خانم! ین دختر خانم رو میبینی؟ نامزدمه! تازه مثل شما هم هفتاد سالش نیست! حالا من بر مبنای كدام دلیل و توجیهی باید به شما بچسبم؟ سر پیری معركه گرفتی؟ راننده هم كه از این ماجرا پوزخندی ملیح! بر لبانش نشسته بود به خانم مسن اندر مسن گفت: - خانم شما بیاید جلو! آقا شما هم اگر ممكنه لطف كنید و عقب بنشینید(خطاب به من بود) قبول كردم و جایمان را عوض كردیم. یك كم كه جلوتر رفتیم من تصمیم گرفتم طبق عادات حسنه خودم مقداری پسرك جوان را اذیت كنم و در خلال عشق بازی هایش پارازیتی از خودم در كنم. لذا به پسرك هرزه گفتم: - آقا خودتو نچسبون به من برو اونطرفتر! پسرك كه كمی جا خورده بود یك نگاه متعجبانه به من كرد ولی وقتی چشم تو چشم شدیم هر دو نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم و زدیم زیر خنده! راننده هم كه این صحنه را می دید زد زیر خنده. قناری پسرك هم به تبعیت از صاحبش زد زیر خنده. پیرزن متوهم اما خودش را جمع كرده بود و چسبیده بود به در كه مبادا دست راننده موقع دنده عوض كردن با او تماسی پیدا كند! پ.ن: البته این پست رو قبلا هم در وبلاگ اسبق نوشته بودم اما گفتم برای خالی نبودن عریضه و اینکه توی لوح منتشر شده دوباره اینجا بذارمش! پ.ن۲: لینک این مطلب در سایت لوح
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 23:16 |
جایگاه من در نظام اسلامی!؟
باور کردن این واقعیت که ابوالفضل اقبالی در چند روز اخیر در نظام اسلامی جایگاهی نزدیک به رهبری پیدا کرده است برای کسانی که مرا از نزدیک می شناسند سخت است اما باید این را بگویم که همه بدانید اینجانب فاصله زیادی تا رهبری نظام اسلامی ندارم و کسانی هم که چشم ندارند این موفقیت و پیشرفت مرا ببینند امیدوارم چشمانشان آب مروارید بگیرد و بترکد!!! و این هم جایگاه من در نظام اسلامی و فاصله من تا رهبری!
پ.ن: خواهشا از دادن فحش های رکیک خودداری نمائید! |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 13:58 |
بررسی دقیق مفهوم عمو در فرهنگ ایران
معنای لغوی: معنای استعاره ای: نقش سمبلیک: غذای مورد علاقه: ضرب المثل: زیر شاخه ها:
مشاغل کاذب: چهره های معروف: داشتن یک عمو ی پولدار خیلی خوب است. |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 13:49 |
معلولان اغتشاشگر
Where is my vote ستاد معلولان ذهني حاميان مهندس ميرحسين موسوي! پ.ن: راستي ممكنه در مورد لوگوي وبلاگم نظر بديد چون مي خوام اگر قشنگ نيست عوضش كنم! |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 22:56 |
عاقبت درس نخواندن!
ما یك رفیقی داشتیم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بكنید كه او كی بود) این بنده خدا به خاطر مشكلات زیادی كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان (از همین كارگرهائی كه كنار خیابان می ایستند تا كسی برای بنائی بیاید دنبالشان) از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می كند: یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم. سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت درونی ایشان است اینها!) وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا. بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم! پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!! بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون! بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند. بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟ منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم گفتم: - همین؟ گفت: - بله گفتم: - میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟ گفت: - نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!! گفتم: - خانم شما آخر دیگه آخرشی ها! گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم؟ منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه! نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا. لینک این مطلب در سایت لوح و سایت برنا در ضمن بد نیست اینجا مطلب را هم بخوانید!
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 12:43 |
اطلاعیه
مخابرات اعلام کرد بیشترین صفحه ای که در ایام اخیر مورد بازدید کاربران اینترنت قرار گرفت این صفحه بود:
مشترک گرامی! دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد!
پ.ن:سلام به خانم سه نقطه که برای من کامنت گذاشته بودند و گفته بودند در مورد هاشمی در وبلاگم بنویسم. احتراما به استحضار می رسانم چشم! سر فرصت یک پست هم در مورد ایشان خواهم نوشت. پ.ن۲: محمد علی کشاورز. سینوهه. نشر آگه. طنز فاخر. اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 11:16 |
گذري به مترو(بهداشت عمومي)
كيف سامسونت، كت و شلوار اتو كشيده و براق، كراوات يا همان درازآويز زينتي!(اصطلاح ابداعي انجمن خوش زبانان ايران) كفش هاي واكس زده و زيبا و... همه و همه نشان از يك شخصيت به شدت محترم و با نزاكت داشت كه احتمالا از بد حادثه گذرش به مترو افتاده بود! با يك متانت تمام در سكوي انتظار ايستاده بود تا مترو وارد ايستگاه شود. مترو به طرز ناجوانمردانه اي شلوغ بود. به هر زحمتي بود بنده و آن آقاي محترم وارد مترو شديم! فاصلهي چنداني با آن آقاي محترم نداشتم و به دليل ازدحام جمعيت، فيس تو فيس شده بوديم. هنوز مترو تا ايستگاه اول هم نرسيده بود كه آن آقاي محترم در نگاه من تبديل به يك آقاي نسبتا و تا حدودي محترم شد! البته امتحان الهي جاي هيچ گونه گله و شكايتي ندارد اما كاش مي شد آدم نحوه امتحان شدنش را خودش انتخاب كند يا حداقل راه فراري در هنگام امتحان برايش وجود داشته باشد. شايد مي پرسيد كه من از چه چيزي دارم صحبت مي كنم؟ فكرش را بكنيد يك آدمي نيم ساعت پيش غذا نان و پياز خورده باشد و شما مجبور باشيد براي تنفس كردن مقداري از بوي دهان اين آدم را نيز استشمام كنيد و از بد روزگار آن آقا نيز هيچ كنترلي بر تعداد دم و بازدم خود ندارد و بدون توجه به اين نكته شايد بوي پياز ديگران را آزار مي دهد، از راه بيني تنفس كند. چه حالي به شما دست مي دهد؟ مهم نيست! به هر زحمتي كه بود يك چرخ 180درجه اي زده و رويم را از آن آقاي نسبتا محترم برگرداندم. اما وقتي به شما مي گويم امتحان الهي راه فرار ندارد يعني همين. فكرش را هم نمي كردم كه اينقدر بد شانس باشم. اين بار درست بود كه از دست بوي بد دهان يك آقاي نسبتا محترم خلاص شده بودم اما در عوض گرفتار عطسه هاي يك انسان نامحترم افتادم. عجب زمانه اي شده است. طرف راست راست توي صورت شما عطسه مي كند و نه تنها جلوي دهانش را هم نمي گيرد بلكه با صداي بلند به خودش مي گويد: "عافيت باشه" !! شيطان بي پدر مي گفت با پشت دست چنان بخوابانم توي دهانش كه تا آخر عمر سرما نخورد! اما با اين همه ديگر تصميم به گردش نكردم زيرا دور و برم را كه نگاه كردم متوجه شدم اين آدمي كه هر 5 دقيقه عطسه مي كند بهتر از آدمي است كه هر سي ثانيه يك بار و آن هم به مدت دو ثانيه دستش را از دماغش بيرون مي آورد!!! این طنز را برای هفته نامه سلامت نوشته بودم. |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 21:56 |
بررسی علمی و تحلیلی مکاتب بشری
سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه میدارید. دیگری را به همسایه خود می دهید کمونیسم : دو گاو دارید. دولت هر دوی انها را میگیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت ان را به شما میفروشد کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هر دوی انها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند نازیسم : دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میکند و هر دو گاو را می گیرد انارشیسم : دو گاو دارید. گاوها شما را میکشند و همدیگر را می دوشند سادیسم : دو گاو دارید. به هردوی انها تیراندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید اپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمی دوشید دولت مرفه : دو گاو دارید. انها را میدوشید بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنو شند بوروکراسی : دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه انها هفده فرم را در سه نسخه پر میکید ولی وقت ندارید شیر انها را بدوشید سازمان ملل : دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن انها وتو میکند.امریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو میکنند.نیوزلند رای ممتنع می دهد ایده الیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. همسر شما انها را می دوشد رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. اما هنوز خودتان انها را می دوشید متحجریسم : دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید فمینیسم : دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هرکدام شیر بدوشید فرقی نمی کند لیبرالیسم : دو گاو دارید. انها را نمیدوشید چون ازادیشان محدود می شود دموکراسی مطلق : دو گاو دارید. از همسایه ها رای میگیرید که انها را بدوشید یا نه سکولاریسم : دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست. اضافات دوست عزیزم سینا کلهر پان عربيسم: دو گاو داريد، خودتان را ميدوشيد
پ.ن:فعلا چون منتظر صحبت های امید باقرپور عزیز در پاسخ سید مرتضی هاشمی عزیز هستم ترجیح می دهم صبر کنم و شما هم فعلا این رو بخونید تا وقتی که نوبت نوشتن من هم برسه. پ.ن۲: از همه عزیزانی که در این وبلاگ رفت و آمد می کنند و مطالب این وبلاگ را پیگیری می کنند خواهشمندم در صورت در گرفتن بحث آنها نیز شرکت فعال داشته باشند. |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 21:48 |
تجربه زیسته: «آموزش رانندگی با مخلفات»
پیش نوشت: ادامه پست بسیجی مدرن را نوشته ام اما در کامپیوتر محل کارم است و لذ فعلا این را بخوانید تا فردا که رفتم سر کار برایتان خواهم گذاشت.
چند صباحی است كه به دلایل واهی مصمم شده ایم كه گواهینامه ای بگیریم تا اگر خدای ناكرده یك روزی كارت ملی مان همراه نبود بتوانیم با نشان دادن گواهینامه از مخمصه رهائی یابیم. همانطور كه می دانید ده جلسه كلاس رانندگی عملی را همه باید تجربه كنند. ما نیز برخلاف همیشه این بار از این همه مستثنی نبودیم. نمیدانم این كه یك مربی پیرمرد گیر آدم بیافتد جای بسی خوشحالی هست یا جای بسی چیز دیگر. اما از خواست خدا مربی بنده یك پیرمرد با تجربه و كهنه كار بود. جلسه اول چنان سر سنگین و سفت و سخت با من برخورد كرد كه گویا می خواهد گربه ای را دم حجله خفت كند! حدود یك ساعت با من صحبت كرد و كلی نصیحت و باید و نباید به من یاد داد. گفت كه ده جلسه به طور كامل در اختیار من است و حتی ضبط ماشینش را تا من اجازه ندهم روشن نخواهد كرد. گفت كه به هیچوجه نباید بترسم چون حتی اگر یك نفر را زیر بگیرم باز كسی به من كاری نخواهد داشت. جلسه دوم كمی شل تر از روز گذشته به نظر می رسید و كمی شوخی هم در صحبتهایش انجام می داد كه به قول خودش به شاگردان سخت نگذرد. جلسه سوم باز شل تر از روز قبل شده بود و این بار كلی فك زد و با بنده گرم گرفت. جلسه چهارم بلافاصله پس از حركت شروع به آواز خواندن كرد و من هم چون می دانستم كه آزمون رانندگی را خودش خواهد گرفت برای اینكه دلش را به دست بیاورم بر خلاف عقیده ام به او گفتم كه صدای خوبی دارد. او نیز كه خر در دلش آب شده بود! كل زمان آن جلسه را با چشمان بسته و دهانی تا منتهی باز و صدائی گوش خراش به خواندن آوازی نامعلوم مشغول شد و امر خطیر رانندگی در شهری شلوغ به من بدون تجربه سپرده شد. جلسه پنجم به طور كلی وا رفته به نظر می رسید و به قدری جلف شده بود كه با جلسه اول به هیچ عنوان قابل جمع نبود به طوری كه انگار این آدم دچار یك بیماری شخصیتی شده بود. لحظاتی كه گذشت بدون اینكه از من اجازه ای بگیرد ضبط را روشن كرد و به حال خود فرو رفت. من خودم هیچ شناختی از خواننده نداشتم و خدا وكیلی مربی به من گفت كه صدای نوش آفرین است! مربی شروع كرد به خاطره تعریف كردن از دوران پلید جوانی خویش و اینكه با ایرج قادری دوست و همكار بوده است! او گفت كه در چند فیلم ایرج بازی كرده است و مرا دعوت كرد كه فیلمهای ایرج را ببینم. اما پس از چند پرس و جوی ساده متوجه شدم كه نقش او در حد یك دیواری بوده است كه گربه ای در كنار آن پی پی می كند. جلسه ششم آنقدر وا رفته بود كه بنده مجبور شدم او را از زمین جمع كرده و سوار ماشین كنم! در این جلسه مربی پلید من تمام هویت خود را فاش كرد و گفت كه قبل از انقلاب چه كاره بوده است. او گفت با همه خواننده ها عكس یادگاری دارد.او معتقد بود كه ما جوانان بدبخت هستیم و هر چه عشق و حال در دنیا بوده است را آنها كرده اند!! جلسه هفتم را خودتان تصور كنید كه چه حالی داشته است. در این جلسه ضمن شروع كردن به آموختن تعدادی از مسائل رانندگی همچون دور دو فرمونه و یك فرمونه و پارك دوبل، با افشای ماهیت پلید كنونی خود پرداخت. گفت كه زنش نه سال است كه عمرش را به من داده است! و او اكنون بیش از شش دوست دختر دارد...از من نخواهید كه هر آنچه را كه شنیده ام بازگو كنم!جلسه نهم نیم كلاج و دنده عقب و پارك سی سانت را یاد داد(همه كارهایش برعكس بود) و این بار از تجربه های مربیگری خود گفت. از خدا می خواهم كه بوی دهان یك پیرمرد پیاز خورده را نصیب كافر هم نكند! تصور كنید كه یك پیرمرد با دندان های مصنوعی و در حالی كه یك ساعت پیش نان و پیاز خورده است در یك فاصله نیم متری دارد مخ شما را می خورد.چه حالی پیدا می كنید مهم نیست و فقط درد مرا بفهمید برای من كافیست!!اكنون كه این مطلب را می نویسم جلسه دهم هنوز فرا نرسیده است و جالب است بدانید كه جلسه دهم امتحان می گیرند! نتیجه گیری: در این كلاسهای آموزش رانندگی خیلی چیزها به شما یاد می دهند حتما هر چه سریعتر اقدام كنید.لازم به یادآوری است كه قبل از شركت در این كلاسها باید رانندگی را آموخته باشید. حتما. لینک این مطلب در سایت لوح
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 16:14 |
بیانیه شماره 7 مهندس میرحسین موسوی خطاب به ملت ایران!
بسم الله الرحمن الرحیم ملت شریف و گاها در صحنه ایران! هل من ناصر ینصرنی؟ واقعا از شما انتظار نداشتم! معلوم هست کجائید؟ اگر شما زمان جنگ بودید چه می کردید؟ این بود آن همه حمایتی که ازش دم می زدید؟ پس کجا رفت موج سبزی که ایران را فرا گرفته بود؟ کجا رفت آن همه شور و شوقی که مرا نیز جو گیر کرده بود؟ نکند شما هم باورتان شده است که تقلبی در کار نبوده؟ واقعا که وقاحت دارد! مرا با این سن و سال و بیماری های جور واجور رها کرده اید و رفته اید؟ اگر می دانستم یک عده چماق به دست مزدور و آن نیروی انتظامی بی رحم شما را اینگونه از مسیرتان خارج می کند عمراً ! به روند انتخابات اینگونه بی محابا انتقاد نمی کردم! مردم نا رفیق ایران! من پشتم به شما گرم بود! من روی حمایت شما حساب کرده بودم! اصلا اگر به حرف من گوش نمی دهید به حرف بی بی سی گوش دهید! آنها که خیر شما را می خواهند! خدایا این چه قومی بود که مرا گرفتارشان کردی؟؟ آهای مردم ایران! دیگر دارید مرا عصبانی می کنید! یا فردا ساعت 4 در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!» اصلا از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدی نژاد نبرید! فردا با چه روئی به شورای نگهبان بروم؟ ملت نسبتا شریف ایران! آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد! شما لیاقت مرا ندارید! خلایق هر چه لایق! الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء ! میرحسین موسوی 2/4/88 لینک این مطلب در سایت عدالتخواهی و رجا نیوز |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 9:20 |
مراحل قانوني پيگيري تخلفات انتخاباتي
1- براي اين منظور ابتدا بايد تخلفي صورت بگيرد تا بتوان آن را پيگيري كرد و اگر اساسا تقلبي صورت نگيرد چگونه مي توان پيگيري كرد؟ لذا به منظور زمين نماندن امر پيگيري مي بايست تصور تخلف صورت بگيرد و بقيه كار با ما... 2- براي صورت گفتن تصور تخلف مي بايست نتايج انتخابات را قبل از برگزاري آن به مردم اعلام كرد البته نه به روش علمي بلكه به روش عشقي! 3- حالا اگر اين نتايج حاصل شد كه شد اگر نشد قطعا تخلف صورت گرفته است و از اينجا مراحل قانوني پيگيري شروع مي شود 4- در اين مرحله با از كار انداختن كنتور شروع به صدور بيانيه مي كنيم و مردم را آماده پذيرش بروز تخلف كرده و به آنها مي گويم: راي شما كو؟؟! 5- در مرحله بعد از آنها درخواست مي كنيم تا به خيابان ها آمده و با بستن دهان هاي خود به وسيله برچسب هائي كه روي آن نوشته شده است "where is my vote" اعتراض خود را به رسانه هاي خارج از كشور! نشان دهند 6- بعد از اين مرحله يك نامه كتبي و به شدت مستند از تخلفات انتخاباتي هم براي خالي نماندن عريضه به شوراي نگهبان ارسال مي كنيم و در آن آسمان و زمين را به يكديگر مي بافيم تا دور هم باشيم! 7- در اين مرحله احتمالا شوراي نگهبان و ستاد انتخابات كشور اعلام مي كند كه حاضر است با حضور نمايندگان كانديداها آراي ماخوذه را بازشماري كند كه در اينجا براي سه نشدن اين خواسته را مطرح مي كنيم كه ما خواستار برگزاري مجدد انتخابات هستيم! 8- حال باز يك سوال پيش مي آيد كه بر فرض برگزاري مجدد انتخابات چه تضميني وجود دارد كه نتايج حاصله مورد اعتراض قرار نگيرد كه اين را هم اينگونه پاسخ مي دهيم كه اصلا انتخابات بي انتخابات! ما بايد رئيس جمهور شويم!! مي خواي بخواه نمي خواي هم بخواه!
در ضمن آقا سینا جواب کامنت پست قبلی رو برات نوشتم |+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 14:20 |
پیام تبریک مهندس میرحسین موسوی به احمدی نژاد
بسم الله العالم القاضی مطلع شدیم که جنابعالی با کمک دوستان و باجناق هایتان! و بوسیله استفاده از سهم امام موفق شدید گوی سبقت را از من پیرمرد سال قورت داده بربائید و چهار سال دیگر از قانون بگریزید و به مردم دروغ بگوید. آقای محمود احمدی نژاد! در جامعه ای که مردم لیاقت یک یار مهربان را با وجود اینکه بویش در همه جا پیچیده است ندارند واضح است که دیکتاتور و دروغگوئی چون شما به منصب ریاست جمهوری دست پیدا خواهد کرد. از قدیم الایام گفته اند که "خلایق هر چه لایق" و من امروز اعلام می کنم که دیگر برای این مردم از حق بی خبر حتی تره هم خرد نخواهم کرد! آقا محمود!! لطفا نخند! اعصاب ما به اندازه کافی داغان می باشد. بدان که من و هم پیمانانم در این چهار سال آینده ساکت نخواهیم نشست و روزگار را بر این مردم بی لیاقت فریب خورده تلخ خواهیم کرد. هوی جوان تازه از تخم در آمده! ما می خواستیم دولت امید را در این مملکت حاکم کنیم اما تو و باجناق هایت جلوی ایم موج سبز عظیم را گرفتید و من هم در روز قیامت و در پل صراط جلوی تو و باجناق هایت را خواهم گرفت. به امید نابودی تمام دروغگوها و بر هر چه مردم آزار است لعنت! با تشکر و سپاس میرحسین موسوی
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 8:54 |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام
ابوالفضل اقبالی هستم و لطفا سوال نپرسید منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 آرشيو موضوعی
طنز نوشته هاجدی نوشته ها همینطوری نوشته ها پيوندهای روزانه
افتخار...و تو کوچکتر از این حرفها هستی داستان انتخابات ما و خر آن مرد روستائی آقای موسوی، لطفا بخوانید. مردم عزیز، لطفا قضاوت کنید. بیانیه شماره 459 مهندس موسوی پیرامون انتخابات بیانیه شماره 6 میر حسین موسوی به کنکوری های1388 رفتار شناسي اعتراض سه کانديداي رياست جمهوري اعطاي نشان درجه يک عدالت به آيتالله محمدي گيلاني توسط رييسجمهور* آغاز پايان اصلاحطلبي در ايران مجمع تشخيص مصلحت: بهترين راه براي حل اختلافات، تمکين در برابر قانون است آرشيو پیوندها پيوندها
حضرت آقادکتر محمود احمدی نژاد من در سایت لوح من در سایت قدسنا من در نشریه پنجره وبلاگ سابق من سایت آیت الله جوادی آملی سایت رجا نیوز دکتر حسین کچوئیان دکتر رضا داوری اردکانی شهید آوینی سایت الف روزنامه کیهان خبرگزاری فارس دفتر مطالعات و تحقیقات زنان سایت باشگاه اندیشه کانون اندیشه جوان سيد مرتضي هاشمي مدني امید باقرپور شيرازي احمدرضا بلیغ(احمد بسيج) نشریه راه هابیل محسن صفائي فرد رضا محبي نوري برترين زن سجاد صفار هرندي جواد زارع سينا كلهر سيد حسين شهرستاني روح الله رجبي فاطمه قرباني مسعود صادقي مسعود ده نمكي محمد مظهري جواد درويش دکتر انتظاری عماد نجار مسعود كربلائي زاده حميدرضا ايزدپناه كامليا حسين نژاد محمدرضا شهبازي اميرحسين ثابتي قاسم روانبخش پيام فضلي نژاد حميد رسائي حامد طالبي ابن السبيل در انتظار موعود مدرسه ما مهدی شکیبائی(سردبیر قدسنا) جلسات همپرسگی سیروس شیرزاد رضا وحید زاده طنز اسرائیل رحیل قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |