تبليغاتX
تجلی فردیت من!؟
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پایان حسرت؟
چه حالی خواهید داشت وقتی دیگر حسرت چیزی را که می خواستید نخواهید کشید؟

.

پ.ن: خانم ۱ لطفا خودتان را معرفی کنید وگرنه من کماکان به حسن نیت شما در ان کامنت تردید خواهم داشت حتی اگر خطبه های رهبری را صدبار دیگر هم گوش دهم!

پ.ن۲: از دوستان عزیز درخواست می کنم کامنت خانم ۱ را در پست قبلی بخوانند و نظرشان را در مورد برداشت من مبنی بر تحقیرآمیز بودن آن کامنت بدهند تا من متوجه بشوم برداشتم مطابق با واقع بوده یا من دچار سوء تفاهم و سوء تغذیه شده ام؟!

پ.ن۳: خانم ۱ نیاز نیست شما خودتان را معرفی کنید شما می توانید با یک آدرس ایمیل مجازی با بنده تماس برقرار کنید تا در این باره مفاهمه کنیم. در ضمن جوابیه خودم را به کامنت شما امحا کردم!

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 15:8 | 
سوالی از موسوی
جناب آقای میرحسین موسوی!

وصیت های امام در مورد زنده نگه داشتن روز قدس و آرمان فلسطین را که قطعا به یاد می آورید؟ تا انجائیکه من نیز به یاد دارم شما همواره دم از امام و آرمانهای امام می زدید و حتی در این انتخابات هم با نزدیک کردن و چسباندن خود به امام و آرمانهای انقلاب و دم زدن از اصول نظام مقدس جمهوری اسلامی توانستید عده زیادی از اصولگرایان بی بصیرت و ظاهربین را در سطوح مختلف اعم از نمایندگان مجلس و کارگزاران نظام تا دانشجویان و مردم به سمت خود بکشانید.

جمعه روز قدس بود و عده ای از مردم به خواست شما در راهپیمائی این روز شرکت کردن که تعدادشان هم کم نبود. شما هم در میان این جمعیت حاضر شده بودید. قطعا شعارهای حامیان خود را در این روز می شنیدید که می گفتند:

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

و حتما هم میدانید که این شعار را شب قبل دوستان و همکاران عزیزتان در آن سوی مرزها یعنی نوری زاد و سازگارا سر داده بودند و روی ان تاکید کرده بودند؟

حال سوال من از شما و حامیان اصولگرا و حزب اللهی البته بی بصیرت شما این است که آیا اگر امام این رفتار شما را میدید آن را تائید می کرد؟ آیا در مقابل هم قرار دادن مساله ایران و فلسطین و تاکید بر یکی و کنار گذاشتن دیگری جزء آرمانهای امام است؟ اگر هست به ما بگوئید این امامی که از آن دم می زنید در چه سالی و در کجا می زیسته است؟!

پ.ن: با اینکه از احمد توکلی خوشم نمیاد اما آفرین بهش با این نامه ای که به موسوی و خاتمی نوشت

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 18:28 | 
چه می شود گفت؟

به متن زیر که مکالمه ای است میان من و یکی از دوستان حزب اللهیه معترض به وقایع اخیر توجه بفرمائید:

.

.

.

من: راستی تو از کی تقلید می کنی؟

اون: قبلا از آقای خامنه ای اما الان دیگه از هیچکس!

من: چرا؟!

اون: چون به نظرم عدالت نداره!

من: عدالت؟ مگه ازش چی دیدی؟

اون: دیگه چی باید می دیدیم؟ قتل و تجاوز و دروغ و... بس نیست؟

من: تو همه اینها رو از ایشون دیدی؟

اون: نه اینکه خودش این کارها رو کرده باشه. اما از این رفتارها حمایت کرده!

من: کجا حمایت کرده؟ مگه خود ایشون دستور رسیدگی به پرونده کهریزک رو صادر نکرده؟ این حمایته؟

اون: اینا همش رد گم کنیه! تو چقدر ساده ای!

من: خب تو به من ثابت کن که این کارها کار خودش بوده و اون دستور هم رد گم کنی بوده.

اون: چطوری ثابت کنم؟ اگه چشماتو باز کنی خودت می بینی! تو خودتو زدی به خواب تقصیر من نیست!

من: چشم قول میدم حتما این کار رو بکنم!

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 8:53 | 
التماس دعا
یه کسی که حالش خیلی گرفته ست باید توی وبلاگش چی بنویسه؟!

.

.

.

.

.

 

پ.ن: در ضمن وام هم تقاضامندیم!

پ.ن۲: راستی میگن دیشب کروبی خدا رو به این اسم صدا میزده: یا سند من لا سند له

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 13:40 | 
در رثای امیر شیعه
چقدر لذت بخشه وقتی که ولی زمان ت روضه جدش رو می خونه و تو اشک می ریزی...

صلی الله علیک یا امیرالمومنین

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 15:28 | 
سر پیری و معرکه گیری

طبق معمول من چون اولین مسافر بودم نشستم جلو و چند دقیقه بعد یك جوان همراه یك دختر خانم جوان تر سوار شدند و بعد از آنها یك خانم مانتوئی كه به نظر می آمد عمری از او گذشته باشد سوار شد.(اینكه می گویم عمری ازش گذشته به خاطر این است كه نمی شود سن خانم ها را دقیق فهمید بعضا حتی خود خانم ها هم نمی دانند چند ساله هستند!! دلیلش هم این است كه چون سنشان را به كسی نمی گویند لذا اگر خودشان هم فراموش كنند دیگر معلوم نمی شود كه سنشان چقدر است!)

بگذریم. ماشین كه راه افتاد آن دو قناری عاشق شروع كردند با هم حرف زدن و كلا حواسشان به حرفهای همدیگر بود كه یك دفعه این خانم احتمالا مسن با لحنی عشوه گرانه خطاب به پسر جوان گفت:

- آقا خودتو نچسبون به من برو اونورتر!

پسر جوان هم با لحنی كه انگار حواسش اصلا به این خانم نیست گفت:

- باشه چشم!

و دوباره مشغول حرف زدن با معشوق گلعذار خود شد! جلوتر كه رفتیم باز این بار آن خانم به طور قطع مسن! با لحنی تندتر خطاب به پسر جوان گفت:

- آقا خودتو نچسبون به من دیگه!

پسر جوان مزاحم هم كه خیلی با پیرزن فاصله داشت یك كم دیگر خودش را جمع تر كرد و گفت:

- عذر میخوام حاجیه خانم! (البته پسرك گفت حاج خانم ولی چون حاجیه خانم به لحاظ قواعد عربی صحیح تر است من می نویسم حاجیه خانم)

ولی مثل این كه پیرزن بی خیال نمی شد و احتمالا یاد جوانی هایش افتاده بود كه بیشتر تحویلش می گرفتند! و به طور كلی توهم او را احاطه كرده بود. لحظاتی بعد باز به پسر جوان هوس باز! گفت:

- آقا یه كم برو اونورتر دیگه چسبیدی به من!

پسرك قصه ما كه گویا یك نمه قاطی كرده بود، گفت:

- جاجیه خانم! ین دختر خانم رو میبینی؟ نامزدمه! تازه مثل شما هم هفتاد سالش نیست! حالا من بر مبنای كدام دلیل و توجیهی باید به شما بچسبم؟ سر پیری معركه گرفتی؟

راننده هم كه از این ماجرا پوزخندی ملیح! بر لبانش نشسته بود به خانم مسن اندر مسن گفت:

- خانم شما بیاید جلو! آقا شما هم اگر ممكنه لطف كنید و عقب بنشینید(خطاب به من بود)

قبول كردم و جایمان را عوض كردیم. یك كم كه جلوتر رفتیم من تصمیم گرفتم طبق عادات حسنه خودم مقداری پسرك جوان را اذیت كنم و در خلال عشق بازی هایش پارازیتی از خودم در كنم. لذا  به پسرك هرزه گفتم:

- آقا خودتو نچسبون به من برو اونطرفتر!

پسرك كه كمی جا خورده بود یك نگاه متعجبانه به من كرد ولی وقتی چشم تو چشم شدیم هر دو نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم و زدیم زیر خنده! راننده هم كه این صحنه را می دید زد زیر خنده. قناری پسرك هم به تبعیت از صاحبش زد زیر خنده. 

پیرزن متوهم اما خودش را جمع كرده بود و چسبیده بود به در كه مبادا دست راننده موقع دنده عوض كردن با او تماسی پیدا كند!

پ.ن: البته این پست رو قبلا هم در وبلاگ اسبق نوشته بودم اما گفتم برای خالی نبودن عریضه و اینکه توی لوح منتشر شده دوباره اینجا بذارمش!

پ.ن۲: لینک این مطلب در سایت لوح

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 23:16 | 
درخواست کمک

بدینوسیله از دانشجویان عزیز(به خصوص خوابگاهی های محترم)درخواست می شود هر تعداد مصادیق اخلاق دانشجوئی را که به ذهن شان می رسد برای بنده کامنت و یا ایمیل کنند تا مرا در نوشتن یک مطلبی دراین باره یاری نمایند.

قبلا از همکاری شما کمال تشکر را از خداوند منان تسلیت می گویم!

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 14:21 | 
جایگاه من در نظام اسلامی!؟

باور کردن این واقعیت که ابوالفضل اقبالی در چند روز اخیر در نظام اسلامی جایگاهی نزدیک به رهبری پیدا کرده است برای کسانی که مرا از نزدیک می شناسند سخت است اما باید این را بگویم که همه بدانید اینجانب فاصله زیادی تا رهبری نظام اسلامی ندارم و کسانی هم که چشم ندارند این موفقیت و پیشرفت مرا ببینند امیدوارم چشمانشان آب مروارید بگیرد و بترکد!!!

و این هم جایگاه من در نظام اسلامی و فاصله من تا رهبری!

باورتون شد؟

 

پ.ن: خواهشا از دادن فحش های رکیک خودداری نمائید!

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 13:58 | 
بررسی دقیق مفهوم عمو در فرهنگ ایران

معنای لغوی:
برادر پدر

 معنای استعاره ای:
هر مردی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

 نقش سمبلیک:
یکی از مردانی که شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید کارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می‌پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می‌رود.

 غذای مورد علاقه:
قرمه سبزی، آبگوشت.

 ضرب المثل:
عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

 زیر شاخه ها:

زن عمو:
زنی که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای مادر می گیرد،

دخترعمو/پسرعمو:
همبازی دوران کودکی که اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید.

 مشاغل کاذب:
بازی در قصه های ایرانی-اسلامی.

 چهره های معروف:
عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ.

 داشتن یک عمو ی پولدار خیلی خوب است.

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 13:49 | 
ديدار با رهبري و يك بحث تئوريك!

مقتداي شيعه

چهارشنبه ديدار رهبري با دانشجويان بود. دومين سالي بود كه به اين مجلس صميمي مي رفتم. اما باز هم همان شوقي كه سال گذشته داشتم با من همراه بود. دوست داشتم از جائي كه پارسال نشسته بودم نزديك تر بنشينم تا بهتر بتوانم چهره ي مقتدايم را زيارت كنم. اينگونه بود كه موقع گذر از مراحل امنيتي و ورود به داخل حسينيه، به تمام كساني كه جلوتر از من بودند حسودي مي كردم!

هر چند جائي كه گيرم آمد از جاي پارسالم استراتژيك تر! بود اما بديش اين بود كه يك انسان قد بلند مزاحم در مقابلم نشسته بود و من براي رسيدن به هدفم مي بايست روي زانوهايم مي نشستم و اين كار را به دليل ذيق وزن! و حقوق پشت سري ها نمي توانستم بيش از يك دقيقه انجام دهم.

تقريبا حسينيه پر بود. دانشجويان در حال زمزمه كردن اشعاري زيبا با لحني زيباتر بودند. من نيز به همراه آنان اين اشعار را زمزمه مي كردم. يكي از اشعاري كه در اين حين به گوشم رسيد و من نيز بي اختيار تكرار كردم اين بود:

مصراع اولش تو اين مايه ها بود كه در ركاب او مردن خوش است...(از دوستاني كه دقيق اين عبارت را سراغ دارند به من بگويند.)

و مصراع دومش هم دقيقا اين بود كه:

كار خود را به دست او سپردن خوش است..

من همانطور كه داشتم اين شعر را زمزمه مي كردم پيش خودم گفتم عجب شعر جالبي است و شاعرش هم چقدر انسان عميقي بوده است. اگر مي پرسيد چرا؟ ادامه مطلب را بخوانيد:

دليل من براي ادعاي عمق اين مصراع اين است كه من معتقدم انسانها بالذات زياده طلب و حسابگر هستند و هميشه دنبال اين هستند كه بهتر از اين چيزي را كه در حال حاضر دارند، داشته باشند. مثلا اگر قصد من اين باشد كه از يك نقطه اي در شهر تهران به نقطه اي ديگر از اين شهر بروم و وسيله من دوچرخه باشد، قطعا دوست دارم به جاي اين دوچرخه، يك موتور و يا حتي يك ماشين پر سرعت داشته باشم كه مرا راحت تر و سريع تر و مطمئن تر به مقصدم برساند. و طبيعتا هر كسي هم كه اينطور نباشد خر است!!!

اين مثال من در همه زمينه ها صدق مي كند و انسان هميشه دوست دارد براي رسيدن به هدف و مقصود، از بهترين و مطمئن ترين و سريع ترين ابزار استفاده كند و اساسا ابزار براي انسانها اصالت ندارد بلكه كيفيت و اعتماد به آن ابزار است كه براي وي اصالت دارد.

حال كمي عيني تر به نكته اي كه مي خواهم اشاره كنم مي پردازم:

حدود دو صفحه مطلب نوشتم تا به شما بفهمانم كه چرا معتقدم كه اين شعر عميق است؟ اما باز حرفم ناقص ماند و لذا پاكش كردم و حال مي خواهم با زبان لري به شما بگويم كه چرا اين شعر از نظر من عميق است؟

من قرار است در اين جامعه به اهداف و مقاصدي اعم از كلي و جزئي برسم. براي اين منظور هم ابزارهائي در اختيار دارم مانند عقل و تجربه و دانش و ... اما هر چقدر در مسائل زندگي ام نظر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه در اين بحبوحه ي ابهامها و مسائل نمي توانم به مدد اين ابزارها راه به جائي ببرم و دنبال ابزار ديگري مي گردم كه بتوانم به آن اعتماد كرده و از آن در جهت بهتر و سريعتر و مطمنتر رسيدن به مقاصدم استفاده كنم.

نمي خواهم بحث هاي فلسفي و نظري كنم كه چرا معتقدم اين ابزار و وسيله همان دين و خدا و پيغمبر و از اين حرفهاست چون همه تون از بس شنيديد كه كم كم براتون لوث شده و معتقديد كه اين استدلالها چيپ است و بايد برويم سراغ بحث هاي جديدتر و عميق تر!

اما من به اين نتيجه رسيده ام كه اگر گوش به فرمان دين و نماينده آن در حال حاضر كه همان ولي فقيه است بدهم برايم به صرفه تر است تا اينكه بخواهم با استناد به ابزارهاي محدود و ناقص خودم و از روي تعصب و خودخواهي به نظرات و درك خودم از مسائل، زندگي خودم را به پيش ببرم.

لذا با اين استدلال است كه من براي دست به انتخاب زدن براي گزينش يك فرد در جايگاه رياست جمهوري و اداره كشورم، به عقل و درك و آگاهي خودم اكتفا نمي كنم و سراغ منبعي به نام ولي فقيه كه ابزارهاي در اختيار او از ابزارهاي من كاملتر و جامع تر است ميروم و گوش به نظرات او مي دهم.

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 19:15 | 
اطلاعیه!

 

بدینوسیله به اطلاع کلیه علاقمندان و دوستداران ترقی اینجانب می رسانم که بنده در رشته جامعه شناسی انقلاب اسلامی قبول شده و بی صبرانه منتظر پیام تبریک تان هستم!

العبد

ابوالفضل اقبالی

پ.ن: اگر تبریک نگوئید آی پی تان را از وبگذر در آورده و روزگارتان را سیاه خواهم کرد! با سپاس!

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 14:8 | 
اطلاعیه!
توجه                                                        توجه

بدینوسیله به استحضار خوانندگان وزین وبلاگم می رسانم که:

چرا معطلید؟

ها؟

مگر خبر ندارید که وبلاگ نویس بزرگ و کار کشته ای چون رضا محبی نوری دوباره آغاز به وبلاگ نویسی کرده است؟

چرا سر نمی زنید پس؟

آدرس می خواید؟

ایناهاش!

اینم لوگوشه!

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 11:48 | 
تا حالا این عکس رو ندیده بودم!
سبز هم بازیچه شد...

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 8:41 | 
مانيفست من!

اينجانب ابوالفضل اقبالي نويسنده بلامانع اين وبلاگ قصد دارم موضع و نگرش خود را در مورد مسائل مهمي از جمله چند مساله مهم ! براي خوانندگان وبلاگم و نيز مردم جهان روشن كنم. لذا از شما مي خواهم با دقت و شدت اين پست را خوانده و در صورت لزوم دنبال نمائيد.

مانيفست بنده متشكل از دو بخش عمده و شامل عناوين زير مي باشد:

1- من و سياست         2- من و ارزشها و اعتقادات 

قسمت اول این متن را در این پست می خوانید

من و سياست:

بنده به طور كلي در زمينه سياست خود را صاحبنظر نمي دانم اگر چه در حيطه و سطح خودم نظراتي دارم كه فكر مي كنم درست است و گرنه آنها را نمي داشتم!

به لحاظ مفهومي و نظري معتقدم كه سياست به هيچ وجه كثيف نيست اما به شدت معتقدم كه در حال حاضر به كثافت كشيده شده است!

رابطه دين و سياست را رابطه اي از نوع عموم و خصوص مطلق مي دانم. يعني هر آنچه در آن است در اين هم هست ولي هر آنچه در اين است لزوما در آن نيست!!!

اصلا قائل به جدائي دين از سياست نيستم زيرا معتقدم تنها راه تطهير سياست و در چارچوب مشخصي قرار دادن آن، دين است. هر چند بارها و بارها از صميم قلب به خيلي از سياستمداران به اصطلاح ديندار چيزهائي را نثار نموده ام كه در اين مقال نمي گنجد!

در حال حاضر ميان انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي تمايز قائل هستم و معتقدم جمهوري اسلامي در حال حاضر از معاني بلند و آرمانهاي انقلاب اسلامي فاصله هاي جدي گرفته است كه البته نتايج يك روند سي ساله بوده است و نه يك شبه!

تنها حبل المتين بنده در سياست و موضع گيري هاي سياسي، ولي فقيه زمانم بوده و هست و خواهد بود و فرقي نمي كند كه اين ولي فقيه زمانه من چه كسي باشد. زمان امام خميني(ره) را كه متاسفانه تجربه نكرده ام اما در حال حاضر به طور مشخص رهنمودهاي حضرت آيت الله العظمي خامنه اي را دستاويز خود براي موضع گيري هايم قرار مي دهم.

با عقل و تحليل نيز قهر نيستم و معتقدم استناد به رهنمودهاي فردي باتدبير و با كفايت و عالم و با تجربه تر از خودم در اظهارنظر كردن، اتفاقا نشانه بهرمندي از عقلي پخته است زيرا من در هر حوزه اي عاقلانه تصميم مي گيرم كه به متخصص و شايسته تر از خودم در آن حوزه رجوع كنم.

اگر دموكراسي به معناي حق مردم در پذيرش يا عدم پذيرش يك نوع خاصي از حكومت است با اين تعريف مشكلي ندارم و معتقدم اين تعريف با اسلام قابل جمع است. اما اگر به اين معنا باشد كه هر آنچه مردم مي گويند بهترين گزينه است و عقلا و شرعا مطاع مي باشد به شدت با اين تعريف مخالفم.

به عبارت واضحتر معتقدم نقش مردم در تعيين سرنوشت خود صرفا به آري يا خير گفتن آنها خلاصه مي شود و تعيين بهترين يا بدترين بودن يك مدل خاص از عهده آنان خارج است و لذا مردم مختارند كه يا بدترين مدل حكومتي را انتخاب كنند يا بهترين مدل آن را.(در توضیح این بند به دلیل سوالات عده ای از دوستان مجبورم به زبان لری توضیح بدهم که منظور من از این عبارت این است که مردم از تعیین صلاح و مصلحت خود عاجزند و نمی توانند در مورد این اظهار نظر کنند که چه چیزی برای خود و جامعه آنها مصلحت است و چه چیزی عدم مصلحت است و آنها صرفا حق دارند که انتخاب کنند که قاعدتا در این انتخاب یا خوب را انتخاب می کنند یابد را. مثالی هم می زنم کهدیگر جای ابهام نماند. فرض کنید شما در مورد خوردن یا نخوردن یک دارو مخییر هستید. من معتقدم ک شما صلاحیت تشخیص مفید یا مضر بودن این دارو را ندارید و شما صرفا می توانید انتخاب کنید که بخورید یا نخورید و طبیعتا این خوردن یا نخوردن شما یا برایتان خوب است یا بد. خوب یا بد بودن را باید کسی دیگر بهشما بگوید و شما صرفا انتخابگر هستید. واضح است آیا؟؟)

در انتخابات اخير تنها و تنها به دليل دفع افسد به فاسد مجبور بودم كه به آقاي احمدي نژاد راي داده و براي ايشان در مقابل رقيبش تبليغ كنم. اگر مجددا اين انتخابات با همين كانديداها تكرار شود باز طبق همان قاعده اما اينبار با دلزده گي بيشتري نسبت به آقاي احمدي نژاد، هم به ايشان راي ميدهم و هم برايش تبليغ مي كنم.

تا سه چهار ماه قبل از انتخابات خيلي سعي كردم كه بتوانم صفت اصولگرائي را به ميرحسين موسوي بچسبانم و با راي دادن به او خود و مملكتم را از دست بي تدبيري هاي آقاي احمدي نژاد نجات دهم اما نتوانستم زيرا آقاي ميرحسين موسوي همه چيز بود الا اصولگرا!

با دكتر محمود احمدي نژاد خيلي زاويه دارم و هر چقدر بيشتر در ايشان دقيق مي شوم بيشتر به مظلوميت جبهه حق در طول تاريخ پي مي برم. به نظر من ايشان اصلا گزينه مناسب و ايده آلي براي نشر آرمانهاي انقلاب اسلامي نيستند و بي تدبيري هاي ايشان در حفظ و نزديكي جبهه انقلاب اسلامي خيلي به نظام ضربه زده است.

البته آقاي احمدي نژاد از نظر من تنها گزينه موجود در جبهه اصولگرائي بوده و امثال لاريجاني و قاليباف در پايبندي به اصول و ارزشهاي انقلاب قطعا در رده هاي بعد از او قرار مي گيرند.

شجاعت، تعهد به ارزشهاي انقلاب، صداقت، دلسوزي، تلاش بي وقفه، افتخار به خادمي ملت، صراحت، غيرت و... از ويژگي هاي مثبت دكتر احمدي نژاد و نيز بي اعتمادي، لجاجت، خود حق بيني، بي كلاسي، بي تدبيري، مشائي پرستي(!) و ... از ويژگي هاي منفي ايشان مي باشد. البته از نظر من!

آقاي هاشمي رفسنجاني را يكي از ستون هاي انقلاب اسلامي مي دانم كه البته متاسفانه مقداري در استحكام اين ستون ترك برداشته خلل ايجاد شده است.

جبهه اصلاحات را هم داراي نقاط مثبت و هم داراي نقاط منفي مي دانم كه البته نقاط منفي اش بر نقاط مثبتش تا الان چربيده است.

به جز مقام معظم رهبري به عنوان ولي فقيه زمان، روي سر هيچ سياستمداري قسم نمي خورم! و در مواجه با همه آنها براي راي و نظر خودم استقلال قائلم.

معترضين به نتايج انتخابات اخير را به عنوان شهروند و هم ميهن خودم به رسميت مي شناسم و به آنان احترام مي گذارم اما فحوا و نيز نوع بروز اعتراضشان را به هيچ وجه قبول ندارم.

متعلق به همه مردم شريف ايران هستم البته به نوبت!!!

پ.ن: استثنائا در اين پست به هرگونه سوال و يا ابهامي پاسخ خواهم داد.

 

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل اقبالی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 0:6 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar